تبلیغات
منتظر یار - آیا نمک خدا را خورده اید؟!
چهارشنبه 5 مهر 1391

آیا نمک خدا را خورده اید؟!

   نوشته شده توسط: محمد نویدی    

اصلا باور کردنی نبود که او ما را برای شام به خانه اش دعوت کند. رفتم توی فکر که یعنی چه ؟ همسایه ما دیوانه است. تا دیروز از من گله داشت که این میهمانیها و بزن بکوب ها را جمع کن، ولی امروز مرا به خانه اش دعوت می کند؟ آخه ما کارمان این شده بود که سر سفره وقتی که همه جمع بودیم ،ساز و دهل و شرابمان هم جور بود. بزن برقص هایمان هم سر جای خودش . دنیا دو روز است حال اگر قرار باشد این دو روز را هم لابه لای حرام و حلالش دست و پا بزنیم که دیگر زندگی زهرمان می شود. حالا خانه همسایه دعوت داشتیم که اصلا اهل این برنامه ها نبود.  تو همین فکرها بودم که همسایه گفت دوستانت را هم با خود بیاور! نزدیک بود سکته کنم. جل الخالق ! او که چشم دیدن دوستان مرا نداشت، پس چه شد که آنها را هم دعوت کرد؟  دعوتش را به ناچارقبول کردم.
شب فرا رسید و من و دوستانم به خانه همسایه رفتیم وقتی داخل خانه شدیم بعد سلام و احوالپرسی در جا خشکم زد. ای داد بیداد ! ملا محمد تقی اینجا چه کار می کند! دیگر کسی رویش نمی شود که پیش این آدم که همش  می گوید این حلال است و این حرام است این را بخورید وآن را بنوشید بکوبد و برقصد و شراب بخورد یعنی رویش را داریم ولی جراتش را نداریم . بگویم خدا این همسایه ما را چه کند که این آدم را دعوت کرده سوت و سور امشب کوفتمان می شود.
با ملامحمد تقی سلام و احوالپرسی کردیم و همه دور اتاق نشستیم . فکر می کنم بچه ها هم مثل من تعجب کرده بودند . مشغول نقشه کشیدن شدم تا بلکه از دست آن ملا راحت شویم به همین خاطر بی مقدمه از ملا محمد تقی پرسیدم . حضرت آیت الله! راهی را که شما در زندگی پیش گرفته اید بهتر است یا راه ما؟ او خیلی آرام گفت: به نظر من بهتر است هر کدام بگوییم که چه راهی داریم، بعد قضاوت کنیم. از لحن مودبانه اش خیلی خجالت کشیدم! ولی باید ادامه می دادم ، با خودم گفتم ، راه ما این است که همیشه خوش هستیم و هر کاری که دلمان بخواهد می کنیم. ولی دیدم که خیلی بد میشود اگر یک دفعه همه چیز را بگویم اول باید از خوبیها یمان می گفتم . ما راهی را انتخاب کردیم که وقتی نمک کسی را خوردیم به او خیانت نمی کنیم. ملا محمد تقی گفت: اما من این را قبول ندارم ! با این حرف زد توی ذوقم ، جا خوردم دوستانم هم تعجب کردند ولی باید از خودم و آنها  دفاع می کردم،  پس گفتم این حساب کار من و دوستانم است. ملا لب به سخن گشود: شما تا به حال نمک خدا را خورده اید! ای وای عجب حرفی زد. عرق شرم از سر و روی من و بچه ها می چکید. خیلی خجالت کشیدم او با این حرفش منو تکان داد . بدون اینکه شام بخورم خداحافظی کردم و رفتم به خانه،  در خانه خیلی فکر کردم ، صبح شد رفتم به خانه ملا محمد تقی در را خودش باز کرد از خجالت سرم را پایین انداختم. با هر زحمتی بود با لکنت گفتم  آقا دیشب حرفهای شما راحتم نگذاشت . حالا که کنار شما هستم غسل کرده ام . توبه کرده ام و آمده ام تا احکام را به من یاد بدهید. حرفم تمام شد  آقا لبخندی زد و گفت . بیا تو برادر من

امام علی علیه السلام  می فر ماید: گروهی از مردم  با دست و زبان و قلب خود به مبارزه با منکرات می پردازند  گروهی تنها با زبان و قلب و نه با دست  به مبارزه می پردازند. گروهی دیگر تنها با قلب به مبارزه با  منکرات می پردازند . اما دسته ای هم هستند که نه با زبان و نه با دست و نه با قلب با منکرات مبارزه نمی کنند اینها در حقیقت مرده گان زنده هستند.
 



پیج رنک گوگل

پیج رنک سایت شما

پیج رنک

< < داغ کن - کلوب دات کام

پیج رنک گوگل

پیج رنک سایت شما

پیج رنک